بدترین. روز دنیا...
امروز 12مهر ماه یکی از بد ترین روزای خدا برای من،امروز حس کردم که پرونده زندگیم بسته شد،اما یه حس دیگه هم که اذیتم میکنه این حسه که هنوز ته دلح دوسش دارم. نمیدونم حکمت خدارو امت داغونم کرده ایند بالا پایینای روزگار .کاش میتونستم زمان رو به عقب برگردوننم اونجوری حتما خبلی چیزا بهتر میشد.کاش می تونستم کاری کنم که این داستان ها نباشه .حالم از خودم بده و از خدا هم خیلی گله دارم .از این روزای سختی که گذاشته سر راهم از این حس ای بد که هر روز بیشتر گرفتارم میکنه، خیلی حالم بده خیلی دلم تنهایی میخواد واسه یه مدت خیلی طولانی،حس میکنم خودم و گم کردم و گیر افتادم توی منجلاب که هیچ راهی به هیچ جا ندارم.
خدایادارم روزارو میگذرونم بی هیچ امیدی. شاید در اینده به این روزام بخندام اما این روزای لعنتی دارن با گریه های من سپری میشن.بیشتر از هر چیز حس بلاتکلیفی اذیتم میکنه.اینکه دیگه دلم نمی خواد بر گردم تو اون خونه.واقعا سخت بود تنهایی و بودن با کسی که بهت اثبات کرده بود تو توی هیچ جای زندگیش نبودی، اما خوب با وجود این یه حس عجیب تو دلم نمیدونم یه حس که میگه کاش درست بشه.کاش اون ایدهال بشه.کاش درکت کنه و خیلی کاشای دیگه.اما تهدلمم هیچ امیدی نیست،خدایا خودمو.سپردم به دستات و به هیچ کس جز تو ام نمیگم حرفامو و لز هیچکس امچیزی نمی خوام جز تو. هر جور که فکر میکنی به صلاحمه و به صلاح همهاس تمومش کن.نمیدونم چیکار باید بکنم و چی باید بگم فقط میگم که حالمو ببین و از این داغون ترم نکن...
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 17:27 توسط s.m.r
|