چرا هر وقت غم دارم میام سراغ این وبلاگ اصلا
البته که اینجا به همین منظور درست شده
واسه زدن حرفایی که که جز خودم و خدا و کسی نمیشنوه
دارم به ۳۱ سالگی نزدیک میشم خیلی آهسته و خرامان
شاید زندگی اون چیزی که فکرشو میکردم نبود و نیست اما خوب دیگه من بلدم چجوری باهاش کنار بیام
من در تلاشم برای رسیدن به آرزوهام
هرچند شاید نتایج مطلوبی فعلا به دست نیومده ولی به دست میاد یعنی باید به دست بیاد.
دیشب سر یه موضع تکراری با محمد یه بحثی کردیم و من قهرم باها البته اونم هست😁
من ناراحتم
حس بدی دارم به خودم باز
نمیدونم من چی گیری دادم به خودم از هر طرفی میرم آخرش یه دونه به خودم میزنم
راستش سر اینکه یه مهمونی کوچیک بگیریم و سر مهمونا بحث کردیم
میگه دوستات نباشن مثلا
من بهم برخورد میدونی چرا
یک اینکه من تقریبا از همه چی گذشتم نه طلا خواستم ،نه خونه ،نه عروسی،نه خرید آنچنانی
همش درک کردم،همش پا به پا بودم،همش دنبال ساختن هستم
اما انگار اینکارا فقط داره از ارزشم کم میکنه،اینکه من دیگه حتی حق ندارم ۸ ۹ نفر از دوستانم و رو بگم که باباش ناراحت نشه چرا عمش نیست،واقعا دیگه باید بخوابم از روم رد شن فقط تا راصی بشن
ناراحتم بخاطر بی حرمتی که شده بهم بخاطر بی ارزش شمردن همه کارایی که کردم و میکنم
نمیدونم دلم خیلی گرفته
فکر کنم اشتباه کردم این قدر کوتاه اومدم که به اینجا برسم
همش که من نباید به دوش بکشم همه چیزو
پدرقشنگم کاش بودی و با یه نگاه بهت غمام از یادم میرفت
روحت شاد تک ستاره قلبم